تغییر
شبکه
مهم نیست که شما چه کسی هستین مهم اینه که چه کسایی شما را می شناسن .......
اگر کارهایی که خودت دوست داری را انجام ندی مجبور میشی کارهایی که دیگران دوست دارند انجام بدی ...
وقتی سرعت روز و شب شدن بیشتر از من میشه ... باید بهش بگم اگه میخوای تو تندتر بری برو .. مثل ..........
نبودن؟
امروز صبح که بیدار شدم دلم خواست مادر بزرگم هم از گور بلند شه ... موها و دندونهام را بهش بدم ... ببوسمش ... و جامون را با هم عوض کنیم ............
گاهی وقتها به خودکشی فکر میکنم, ولی وقتی خوب نگاه میکنم میبینم برای پاک شدن قضیه, باید چند نفر دیگه هم با من بمیرند ........
خودخواهی ...
بخاطر دیگران زندگی میکنیم و بخاطر خودمون میمیریم ..........
هنر مرگ و زندگی
از آنجايي که مي توانيم آينده را کنترل کنيم نبايد آن را پيش بيني نماييم ( درست همانطوري که هواي درون خانه را پيش بيني نمي کنيم زيرا آن را کنترل مي کنيم).تا آنجايي که مي توانيم به تغييراتي که نه برآنها کنترل داريم نه انتظارشان را داريم (مثل راندن اتومبيل) واکنش فوري و موثر نشان دهيم ، به پيش بيني آن نيازمند نيستيم.هرچه بيشتر بتوانيم خود را با چيزي که کنترلي بر آن نداريم سازگار کنيم ، نيازمان به کنترل آن کمتر مي شود. راسل ايکاف
مواجهه
چه نگذاشته ما در زمان مثل ماهی در آب، مثل پرنده در هوا، مثل بچه ها زندگی کنیم؟ تقصیر امپراتوری است! فکر ساختن و نگه داری یک امپراتوری، زمان ِ تاریخ را آفریده است. امپراتوری، هستی ِ خود را نه در زمان ِ هموار ِ بازگردنده ی گردش فصل ها، که در زمان ناهموار پستی و بلندی دار، آغاز و انجام دار، و پر حادثه، بنا کرده است. امپراتوری خود را محکوم به زیستن در تاریخ و توطئه بر ضد تاریخ می کند. پس ِ کله امپراتوری تنها یک فکر می لولد: چه گونه به پیایان نرسیدن، چه گونه نمردن، چه گونه روزگار خود را دراز کردن. روزها سر در پی دشمن هاش می گذارد. حیله گر و بی رحم است، شب ها خیال فاجعه در سر می پزد.
(در انتظار بربرها)
... این ها رویاهای دم آخراند؛ رویاهای چه جور زندگی کردن نیستند، رویاهای چه جور مردن اند.
(در انتظار بربرها)
با دختر بچه هر دو آرزو کردیم و قاصدک را محکم فوت کردیم. بعدش ازش پرسیدم چه آرزویی کردی، اون آرزو کرده بود یک سگ داشته باشه منم آرزو کرده بودم کنار تو باشم ...
وقتی تگرگ خورده و صاعقه زده, بر می گردی پایین, جایی که آفتاب و بساط پیک نیک پهنه, و ازت می پرسن اینقدر عرق کردی یا خیس شدی ....
بلندی ها قوانین خودشون را دارند, و تابستون و زمستون سرشون نمی شه ...
پ.ن از ساخته ی دست آدمها بیشتر ترسیدم ...
سوداي اينكه غير از آني كه هست باشد. شوري دردناك تر از اين نمي تواند در دلها بسوزد. زيرا كه زندگي در صورتي ميتواند قابل تحمل باشد كه آدم با ارزشي كه براي خود و براي دنيا دارد، كنار بيايد. بايد با آنچه هست كنار آمد و بايد دانست كه براي اين برخورد هيچ ستايشي از زندگي دريافت نميدارد ... بايد تحمل كرد. همهي راز در اين است ...دنيا تنها آنهايي را مدت زماني ميبخشد كه در دل خود فروتن ماندهاند ...
هم گرم هم سرد، هم کوچک هم بزرگ، هم سنگين هم سبک ...
اینو امروز یادمون دادن:
نوابغ اونهایی هستن که راهحل هایی پیدا میکنند که متضادها را در خود دارد
لعنت به هر چی راهحل مهندسی که دنبال تعادل بین تضادهاست ...
حالیم شد ... وقتی که یک خوش شانسی احمقانه (این سومین اسمیه که بعد از کوچولو و تخمی براش گذاشتم)، مثل اینکه مسیر بعدی تو با تاکسیای که سوارشی یکیه، این قدر خوشحالت میکنه، یعنی اون همه غم و غصه و ناامیدی توی دلت هم میتونه همونقدر احمقانه (یا هر اسم بهتری که میتونی روش بذاری) باشه ...
يکديگر را میآزاريم ...
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که زیر غلتکی می رود و گفتن که سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش
بی احساس عشق
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش
ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن ، به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم
ساده است که چگونه می زییم
باری
زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم ....
مرگ من ...
یه چیزی توی وجودم پیدا کردم که دلم میخواد همه چیز رو بسپارم دستش و خودم گورم رو گم کنم ...
نظرات ()
